۱۳۸۵ شهریور ۳۰, پنجشنبه

خداحافظی طولانی...


انگشت اشاره دست راستم شکسته....چراغهای یک جایی هم یکی یکی دارند خاموش می شوند و من و چند نفر دیگر باید به تلخی شاهد رسیدن 40 چراغ به 5،4 چراغ باشیم. همه مان دمغ و عصبانی و بی حوصله ایم.


شرمنده که این بار نوشته ای در کار نیست.

۹ نظر:

  1. سلام... دیدم سرت شلوغه گفتم ما هم بگیم ایول بابا

    پاسخحذف
  2. سروش جان میدونی چقدر لینک گذاشتن سختمه واسه همین فقط مینویسم :چراغ کله ات روشن باد

    پاسخحذف
  3. و ما...
    بی خیال،می دونی که "شیس"ها این روزا همه جا هستند

    پاسخحذف
  4. آره ديگه... چراغ كتاب‌هفته هم اين‌جوري روشن مي‌ماند. نمي‌دانم اون حرف‌هايي كه نوشته بودم واقعي بود با براساس تجربه من از اون آدم. به‌هرحال چيزي كه معلومه اين حرف تكرار يو واقعي است كه ما امنيت شغلي نداريم ديگه...

    پاسخحذف
  5. حسابی داغ کردی ها پسر منم اعصاب ندارم

    پاسخحذف
  6. چراغ های تمام چلچراغ ها را خاموش کردند. حالا همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته.
    راستی ما هم خاموش شدیم!

    پاسخحذف
  7. روزی که توی نشر ویستار دیدمتون خوشحال شدم. چون شما تکه ای از نشریه ای بودید که همه با هم در آن کار می کردیم. تکه ای از گذشته ای که دود شد و به هوا رفت. همه جمع ها پراکنده می شود این روزها. امیدوارم به روزهای بهتری که در راهند. همیشه در راهند اما نمی دانم چرا به ما نمی رسند؟!

    پاسخحذف
  8. دارم کم‌کم به این فکر می‌افتم که یه نفر داره با اسم شما با من شوخی می‌کنه!مطمئنا گپ خارج از دنیای مجازی برای من مایه‌ی افتخار (و البته برای شما مایه‌ی ناامیدی) خواهدبود. ولی متاسفانه دانتون و من مجبوریم برای مدتی گوشه‌ای از دنیا زندگی کنیم که چنین آرزویی رو محال می‌کنه. فعلا تنها کانال ارتباطی ما با فضای اطلاعاتی ایران، وبلاگستون و تلویزیون محلی‌ایه که روزی سه وعده علی لاریجانی با سس خاویر سرو می‌کنه.
    ممنونیم از این لطفی که به روزانه‌ها دارین و امیدواریم بتونیم تا آینده‌ی حداقل نزدیک اون جایگاه favorite رو حفظ کنیم.

    پاسخحذف
  9. بی 40 چراغ دلخواه یک وب دسته جمعی راه بیاندازید

    پاسخحذف