۱۳۸۵ دی ۲۸, پنجشنبه

"پا گشا" و چند نکته دیگر

1. " پا گشا " شدم. بعد 4 هفته همنشینی با آن پوتین گچی وفادار ، حالا شلان شلان قدم های دلپذیر دردناکی برمی دارم . "بیرون" را دیدم .گویی چیزی فرقی نکرده است.
خواستم لیستی بیاورم از رفقایی که طی این مدت مدام حالم(حال پایم!) را می پرسیدندو ازشان تشکر کنم. از مسعود و ندا که غیر از حضورشان مرا صاحب پاچه گوسفند و کیسه آب‌گرم وکلی چیز دیگر کردند.از نیما که طی این مدت بارها احوالم را پرسید.و بنفشه و شازده و  سحر و گیوتین و کارپه‌دیم که اینترنتی سراغم گرفتند. و رضا که با حضورش خیلی حال داد و مهدی که نشستیم با هم درباره پرورش شترمرغ و اف 16 و جنگ سرد کلی چرت وپرت گفتیم و اون یکی مهدی و فرهاد و اون مهدی دیگر و بانویش.و یوسف و  شهرزاد و یوحنای شیرینشان و محمد رضا که برایم "کافه زیر دریا " آورد که کلی چسبید .و باقی رفقا و اقوام وابسته و غیره و ذالک .
به علاوه یک تشکر ویژه از بهترین دوستم : لیدی مهرناز مصباح

خلاصه دیدم  این تشکر نامه خیلی طولانی و چه بسا کمی سانتی‌مانتال می‌شود .بی خیال شدم!

2. بیکاری دوران نقاهت، فرصت سرو کله زدن با قالب وبلاگ را برایم فراهم کرد.تازه یک چیزهایی یاد گرفته‌ام و مثل بچه‌ها با ذوق و شوق مدام مشغول تست زدن چیزهای تازه ام. پس از ابراز نارضایتی برخی رفقا به رنگ مرده خاکستری زمینه ، سفیدش کردم. ولی ویرم نخوابیده. یک رنگ زمینه دیگر هم گذاشتم که بدک نشد و الان بین حالت فعلی و آن در تردیدم . آن یک را اینجا ببینید و محض رضای خدا بگویید با کدامش راحت‌ترید.( جنون شاخ ودم دارد؟)

3.  می‌توانید این نوشته وحشیانه را تا آخرش تحمل کنید؟
بلاتشبیه گویی نویسنده به آن مقاله جنون آمیز جاناتان سویفت که درباره طرح خوردن بچه های فقیر است هم نظری داشته.

4. دکتر انوشیروانی‌، پست قبلی‌ام را خواند. در موارد پزشکی، به تصحیح جزئیاتی اشاره کرد و پیشنهاد نوشتن یک باکس  درباره گیاهان دارویی ضد افسردگی  را داد . خلاصه قرار است ویرایش و اطلاعات تازه را برایم بفرستد،به همین دلیل " انسان ...کمی هم جسد" بزودی آپدیت می‌شود.

۱۹ نظر:

  1. بزرگمهر حسین پور۱۵ مرداد ۱۳۸۷، ساعت ۱۰:۰۸

    سلام سروش جان.نمی دونستم پاهات مشکل دارن...جاهی دیگت کم بود پاهات رو هم در بر گرفت!البته یه جورایی هم همه چیت به همه چیت باید بیاد دیگه جونور!!!
    لینکتم گذاشتم کنار وبم ....
    ملت بیان از روش رد شن!در ضمن تو کدوم گوری هستی؟

    پاسخحذف
  2. این قالبه بهتره از اون یکی... روشن تره.. خوندنش راحت تره... چشم رو کمتر اذیت می کنه در ضمن قیافه اش خوشگل تره... راستی لنگ لنگان قدم برداشتنت مبارک... ببینیمتون... بیاید اون طرفا...

    پاسخحذف
  3. با یک داستان خیلی کوتاه - آپدیت شدیم جناب روحبخش ...اگر آمدید و خواندیدش ... خوشحال می شویم .

    پاسخحذف
  4. سلام سروش خوشحالم برای پا گشاییت راستش رفتم سفر فرصت نشد زودتر احوالپرسی کنم

    پاسخحذف
  5. راستی ... این کتاب معرفی کردن خیلی کار خوب و قشنگ و خوش فیگوری ست ... مخصوصا که الان خیلی وقت است یک اثر خیلی خوب نخواندم ... این صد سال تنهایی امان مگر چقدر است که با کتب بیهوده بسوزانیمشان .... . اگر کتاب خوبی دستت رسید ... یا توی وبلاگت یا توی نظرات به گوش ما برسان . ممنون .

    پاسخحذف
  6. غر(!!!) فکر می کنم همه مان غر می زنیم...سر شکلش فرق می کند ! نه ؟ خب باشد !!! چه کار کنم توی شعر آماتورم... کامنتت باعث شد ... برای پست بعدی یک داستان خیلی کوتاه بگذارم ... چندلر هم باشد ... خداحافظی طولانی ... حوصله ی انقلاب رفتن نیس ... شهرکتاب اگر داشته باشد !!! نداشته باشد هم یک کتاب دیگر ...واقعا علاقه ای به آثار نوآر ندارم ... شاید البته کار نویسنده فیلمنامه غرامت مضاعف ... خوب باشد ... از تیمبوکتو و مستر بونز اش خوشت نیامد ؟ چرا ... یک شخصیت خیابانی / جاده ای در شکل و شمایل یک سگ ! نمونه اش را کمتر داشته ایم ... . عجب این چندلر هم شده ناقصی ما ... فیلیپ مارلو ... .گفتم بد نیس یک کامنت را با اسم شخصیت اکثر کارهاش تمام کنم .

    پاسخحذف
  7. باز صد رحمت به این یکی که زمینه اش سفیده!

    پاسخحذف
  8. در عوض منم یاد گرفتم چه طوری باید پاچه را تهیه کنم و اینکه هر سیاه شدنی نشانه قانقاریا نیست.در ضمن این قالب بهتره مسلما

    پاسخحذف
  9. ماکه شرمنده ایم نتونستیم سری بزنیم به پای شکسته تان. البته مبروک از پاگشا شدنتان. و البته مرسی که ما رو تو لیست آوردین.
    به هر حال خوش باشین. همراه لیدی
    و البته که ما سرمان شلوغ بود. منتظریم از خودمان وقتی بستانیم برای آپ کردن.

    پاسخحذف
  10. راستی آپدیت هستم .

    پاسخحذف
  11. ... بله خب ... به قول بیلی (!) : بعضی ها فیلمشو دوست دارن ( شوخی کردم باز اعتراض نزنید ) گاهی اوقات فیلم از کتاب بهتر می شود و اکثرا کتاب بهتر از فیلم ... شخصا دنبال کارهای نوآر و ادونچر کمتر رفته ام ... اسم وبلاگ ما بعد از ظهر نحس (سیدنی لومت ) است خودت دیگر حساب سلایق را بکن . از چندلر که هیچ نخوانده ام ! اما دشیل همت چرا ...چیزکی خواندم ازش " کلید شیشه ای " اما این جدیده!!! منظورم پل است...بله دیگر پل آستر ... محشر است نه ؟

    پاسخحذف
  12. بوق از ما است...

    پاسخحذف
  13. خواب دیدن ما شده است جرم.
    و مجازاتت انگار این باشد که در گوشه گوشه ی لحظه هایت در روز پرده ای موهوم از خیالی که آشنایی اش را اعلام میکند را بر پلک هایت حمل کنی...
    و دیوانه می شوی وقتی خواب ها سوار می شوندت...می برنت تا توی یک تصویر 2بعدی صفحه ای... و تو حجمی هستی آشکار بر صفحه ی خواب...

    خوب جناب روح بخش به سلامتی...
    من یک پوتین داشتم که خیلی مشتاق بودم به پوشیدنش ...
    آخر سر پاره شد ...
    گفتم کاش سنگی بود ... تا ابد پایم می ماند ...
    حالا تو چرا انقدر خوشحالی که پوتینت شکسته اند؟
    تو هم از شیشه روغن ریختی؟

    ببخش که به خاطر یک پوتین نوستالوژیک نمی توانم پاگشایت را تبریک بگویم....

    پاسخحذف
  14. مشکل از بلاگرولینگه. کم کم به این غافلگیری های خلاقانه ش عادت میکنی. گاهی همه آپن، گاهی هیچکس! گویا چپ و چولگی توی خون وبسایت های مسئول هر نوع «ساماندهی» هست.

    پاسخحذف
  15. سلام دوست عزيز
    نوشته انسان و جسد خيلي دلچسب بود. شايد به اين دليل كه مدتهاست كه از اين افسردگي مادرمرده رنج مي برم و زندگيم رو كاملا فلج كرده و گريزي هم ازش ندارم. من از رفتن پيش روانپزشك ابايي ندارم اما تجربه شخصيم نشون داده كه اونها نمي تونن بهم كمكي كنن،‌ بحث دارو درماني كه بعد از 7 ماه كوچكترين تاثيري روم نداشت براي روان درماني هم واقعا نتونستم روانپزشكي رو پيدا كنم كه مشاوره اش نتيجه رضايتبخشي برام داشته باشه. خلاصه اين داستان روانپزشكي هم بر دامنه سرخوردگي هام افزود. من حتي پيش دكتر مجد كه از قدرهاي روانپزشكيه رفتم ولي رضايتبخش نبود برام. شايد در تجربه شما براي خلاصي از اين سندرم چيزي باشه كه به كمك ما هم بياد؟؟
    .............
    پي نوشت: اتفاقا من هم تا مدتها مسئلم رو فلسفي مي ديدم اما كم كم به كمك روانپزشكم باور كردم كه درگيريهام دليل رواني داره نه فلسفي!

    پاسخحذف
  16. این پوتین گچی واقعا وفاداره ... دست آخر با اره برقی از آدم جداش می کنن ...تجربه اش رو داشتم .

    پاسخحذف
  17. وست عزيز ... ممنون از نظرت اما چرا از زبان ما حرف می زنی ؟ من هرگز نگفتم که افسردگی فحش است ... منظورم هم اين بود که افسردگی نه به عنوان بيماری مثلا عشقی يا ... مطرح باشد ... بلکه به عنوان يک جور ناراحتی و سرخوردگی از اطراف و شرايط حاکم ... گفتم ترجيه می دهم به جای خوردن دارو و رفتن پيش پزشک شرايط گند را تغيير دهم... يک عده را لطفا با ما مقايسه نکنيد که دنبال تک سوار اين ها هستند ... آنها با آمدن تک سوار عاشقشان حالشان خوش می شود لابد... ولی مشکل ما غلط بودن ديگران است يا اصلا غلط بودن خود .حالا هم بهتر است برويم فيلم خواب بزرگ هاروارد هاکس را ببينيم بوگارت و... را شايد حالمان بهتر شد .

    پاسخحذف
  18. 1. مبارک باشه. درد که برطرف بشه، همین خاطرات خوب میمونه. در فرهنگ انجمنهای شاعران مرده (سیگاری یا پاپ کورنی فرقی نمیکنه) خونه نشینی ناشی از شکستگی یکی از مراحل دگردیسی معرفتی به حساب میاد:) کافه هم جداً چسبناکه. یادم انداختی چقدر دلم برای دوستی که بهم قرضش داده بود تنگ شده.
    2. مینویسم. اما در کمال شرمندگی باید بگم نهایتاً کور خوندی. پست روحبخشی پست روحبخشیه. زمینه سیاه و سفیدش دیگه به سابقه ی رو بودن دستش جلوی خواننده جماعت بستگی داره :)
    3. هوم، اتفاقاً من یه جایی خوندم غذاهای دکتر گاری پیچیدگی و سبعیت کافی رو برای تطابق بهینه ی فرد با طبیعت مدرنیزه نداره. به فراتر از اینها باید فکر کرد دوست عزیز :)
    4. ممنون. پس لطفاً پینگ کن تا متوجه بشیم.

    پاسخحذف