۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

تمام

این ساعت، جماعتی رفتند پیش پادشاه که “ او مباحی است. چه گونه باشد دینِ او و حالِ او- که هفته‌آی در حمام می‌رود شب و روز، پایی بر کنارِ غلامی و پایی بر کنارِ پسرِ رئیس، مجمره‌ی آتش نهاده، کباب می‌کند، شفتالویی از این می‌ستاند و شفتالویی از آن. دیگر چه مانده باشد؟”

اتابک آمد، از روزن حمام نظر کرد، دید. زود خواست که واگردد.

شیخ بانگ زد که “ تُرکَک ، تمام بنگر ، آن‌گه برو!”  پا از کنار غلام برگرفت و بر مجمره‌ی آتش نهاد.

اتابک دو سه بار دست بر سرِ خود زد.

مقالات شمس

۳ نظر:

  1. امروز که بلاگفا هم فیلتر شده و امکان درج کامنت و مدیریت وبلاگ نداره ما هم به فکر اسباب کشی افتاده ایم سروش جان!

    پاسخحذف