۱۳۸۹ مرداد ۷, پنجشنبه

جویدن استیک ناموجود

 

 1 مولوی چطور می‌رفته بازار خرید می‌کرده ، یا شمس چطور لباس انتخاب می‌کرده یا مثلن غذایی بوده که روزبهان بقلی خوشش نیاید و عمرن بهش لب نزند؟  آنها در ساعات فراغتشان از سماع و ذکر حق چه می‌کردند؟ بگذار سئوال دقیق‌تر را بپرسیم اصلن آنها که می‌گفتند و می‌دانستند الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا چطور این زندگی خیالی و رویاگون را تحمل می‌کردند؟ چطور درد می‌کشیدند و لذت می‌بردند و با مردم می‌گشتند و شوخی می‌کردند و میزیستند که می‌دانستند جهان ما توهمی بیش نیست؟

2 از جرج برکلی که درک ما را از جهان حاصل بازی‌های خیمه‌شب‌باز کبیر می‌دانست تا هیلاری پاتنم که می‌گوید ما مغزهایی هستیم در خمره که جهان را توهم می‌کنند، از چوانگ‌سی که نمی‌دانست خواب پروانه دیده یا پروانه‌ایست که خواب چوانگ‌سی می‌بیند تا نظریه ریسمان که هر آنچه هست را حاصل ارتعاش ریسمان‌های انرژی می‌داند، آنقدر در ناموجود بودن همه محسوسات عالم گفته‌اند که حق است به فکر بیافتیم. دارید پشت مونیتور اینها را می‌خوانید؟ یا فقط توهمی‌ایست دیداری؟ به بیداری‌تان خیلی مطمئنید؟ مگر در عالم خواب هم بیداری‌تان مطمئن نیستید؟…می‌بینید! دستمان به هیچ جا بند نیست.

3 مومنان و عارفان و جادوگران و حکیمان را رها کنید، بیایید ماتریالیستی‌ترین حالت ممکن را در نظر بگیریم. بیایید فرض کنیم شما بیدارید( و بیداری همان مفهومی‌ست که همه سرش توافق داریم) و واقعن دارید این نوشته را می‌خوانید، بیایید فرض کنیم همه چی همان‌ شکلی‌ست که به نظر می‌رسد. همان شکلی که درش مرگ پایان قطعی است، عدم مطلق است. و ما ماشین‌هایی هستیم حاصل تکامل تدریجی و انتخاب طبیعی. نتیجه؟‌ این زندگی که خیلی جدی‌اش می‌گیریم به تار مویی بند است.به عصیان سلولی که دوست دارد تکثیر شود یا  یک رگ کوچک که می‌گیرد یا پاره می‌شود. به چیزهای خیلی ساده‌تر از این حرفها. زندگی انسانی ما در بهترین حالتش کجای عمر جهان است؟ به دمی نمی‌ماند؟ به رویایی نمی‌ماند؟ به این نمی‌ماند که نمی‌دانیم این ماییم که خواب پروانه دیده‌ایم یا پروانه‌ای که دارد خواب ما را می‌بیند؟….خب، پس فرق چندانی نکرد. انگار واقعن داریم خواب می‌بینیم.

4 پس بیا برگردیم به سئوال اولمان. به آنجایی که اگر می‌دانی همه اینها سرابی‌ست چطور می‌شود پاس‌اش کرد؟ چطور می‌شود مشغولش شد؟ خرید کرد و پوشید و “جدی” اش گرفت؟

8 شمن‌های تولتک در طریقت‌شان مفهوم جالبی دارند: حماقت ساختگی. این را دون‌خوان یاد کاستاندا می‌دهد. این که تظاهر به روزمرگی کنی. خودت را غرق و درگیرش کنی. با این تفاوت که هر وقت لازم است بدانی کجایی و داری چه کار می‌کنی. مثل وقتی که با بچه‌‌ای بازی می‌کنی. بزرگسال بودنت باعث نمی‌شود که قوانین بازی را نادیده بگیری و بازی کردنت به این معنی نیست که نمی‌فهمی داری بازی می‌کنی. بله…می‌دانم که الان همه‌مان داریم کم‌کم یاد آنها می‌افتیم. یاد سیمور، یاد فرنی و زویی

9 “ سیمور بهم گفت کفشم رو برق بندازم. من ازکوره در رفتم، تماشاچی‌های توی استودیو همه‌شون احمق بودند، گوینده احمق بود، سرمایه‌گذارها احمق بودند، و برای من کوچک‌ترین اهمیتی نداشت که کفش‌هام رو براشون برق بندازم…” یادتان که هست سیمور چطور قانع‌اش می‌کند؟

10 پس انگار حماقت ساختگی تنها راه ممکن است برای کسانی که می‌خواهند حماقتشان طبیعی نباشد.انگار که حکیمانه‌ترین موضع نسبت به هستی و جهان و بشر است.  انگار که فرقی هم نمی‌کند آتئیست‌ای یا مومن. پس حالا سخت نیست تصور کنیم شمس دارد با کسی سر قیمت دستار چانه می‌زند و چند تا از آن لیچارهای آبدارش هم سر آخر بار طرف می‌کند یا روزبهان پیاز‌داغ‌های چلو گوشت را جدا می‌کند می‌گذارد گوشه بشقاب. یا مولانا چشمش کلابیسه می‌‌شود وقت دیدن مه‌پیکری. فرقشان با خیلی از ما این است که بلد بودند تسخر بزنند به همه چیز. یادشان بوده کجااند و چیست کل این قصه.

11 حیف شد. سیفر اگر بدمن قصه نبود می‌توانست فیلسوف ماتریکس باشد. او  بود که وسط همه آدم‌های جدی کت چرمی گرچه می‌دانست استیک‌ی که می‌خورد توهم است اما ازش لذت می‌برد.

12 فهمیدن این که استیک‌ی وجود ندارد خودش درک عمیقی‌ست. کسانی که می‌فهمند بخاطر چیز ناموجود نمی‌جنگند، هم را نمی‌کشند، دروغ نمی‌گویند و به هم خیانت نمی‌کنند. گرچه احتمالن ذائقه‌شان بی‌رنگ و مات و عبوس شود.

حالا مِن‌بعد اگر بتوانند همچنان لذت ببرند از این استیک، کاری‌ کرده‌اند کارستان. نه چنان جدی‌ می‌گیرندش که فکر کنند ارزش زحمت دارد و نه چنان بی‌قدرش دارند که ناچار باشند خلوت گزینند همه عمر.  اَبدال شاید همین‌ها باشند.

13 نه در چندین بند، در هفت کلمه گفت: …غرقه‌گشتند و نگشتند به آب آلوده

 

۲۰ نظر:

  1. شما لازم است فیلم اینسپشن (فیلم جدید لئوناردو دز کاپریو) را ببینید. مضمون خیلی جالبی در باره دنیای واقعی و رویائی دارد.

    پاسخحذف
  2. نظر هرمان هسه را در مورد حقیقت از کتاب سیدارتها با کمی خلاصه سازی:
    "او (نقش اول کتاب) خم شد سنگی را از روی زمین برداشت و گفت : این که می بینی یک سنگ است. دور نیست که در زمانی مقرر خاک شود و بعد گیاه یا جانوری یا انسانی.پیش از اینها گمان میکردم که یک تکه سنگ بیش نیست و در مدار تطور ممکن زمانی انسان و زمانی روح شود. اما این اصطلاح زمان خطاست. توهم است. اما ذهن ما نمیتواند مسائل را طور دیگری در نظر آورد. انسان رسیده به خدا در آینده هم اکنون در وجودت است. دنیا دوست عزیز ناقص نیست، در تحولی کند به سوی کمال نیست.دنیا در هر لحظه کامل است. پیر هم اکنون در هر کودکی حاضر است، طفل شیرخوار مرگ را هم اکنون با خود دارد و ابدیت هم اکنون با همه فانیان است. اما اگر در خود فرو رفتی (من عرف نفس) میتوانی زمان را از میان برداری و زندگی گذشته و حال و آینده را در آن واحد دریابی و آن وقت است که به کمال میرسی(میگویی اناالحق). امروز در مورد این سنگ فکر میکنم که این سنگ سنگ است،اما در عین حال جانور است، اما در عین حال خدا نیز هست. ارجی که به آن می نهم نه برای این است که زمانی این و زمانی آن میشود. بلکه برای آن است که همیشه همه چیز بوده است. برای اینکه نمودی است از عشق، و عشق اصل همه چیز است."

    پاسخحذف
  3. فوق‌العاده بود. این دقیقن همون چیزی‌ایه که من قبولش دارم. البته بهتره مونولوگ انتهای «آنی‌هال» رو هم فراموش نکنیم که حضرت وودی آلن می‌فرمایند: "ادامه‌اش می‌دیم؛ چون به تخم‌مرغ‌هاش نیاز داریم». تخم‌مرغ‌هایی که می‌دونیم واقعی نیستند و در عین «آگاهی» از این موضوع، زندگی‌مون رو دنبال می‌کنیم و گه‌گاه کنایه‌ و طعنه‌ای به این موضوع وارد می‌کنیم. فوق‌العاده بود.

    پاسخحذف
  4. میدونم که متن میخواد به نتیجه گیری آخر یعنی همون شعر بند آخر برسه و کامنتی که گذاشته میشه باید روی این محور بچرخه و نظر بده اما از تمام حرفهایی که توی این متن زده شد حرف چوانگ سی باعث شد کاملاً برم توی فکر. فکر کنم بعد که از فکر این جمله بیام بیرون متن رو یکبار دیگه بخونم...
    به ناشناس: فیلم آغازگری رو ندیدم هنوز ولی بهترین فیلمی که در این رابطه دیدم جاده مالهالند دیوید لینچ بود. یک تضاد درست و حسابی بین خواب و بیداری

    پاسخحذف
  5. به ناشناس منتظر کیفیت مرغوبش هستم
    به wastepaper و Masoud ممنون

    پاسخحذف
  6. آقای محترم بهتر نیست شما همان ادبیات زا بچسبید؟ از فیزیک چیزی نمی دانید و فقط اطلاعات غلط می دهید. مثلا یک نمونه اش این که در صورت تایید تجربی نظریه ریسمان؛ یک قدم به هدفمند بودن جهان نزدیک می شویم.

    پاسخحذف
  7. چرا اصلن " حماقت ساختگی" تنها راه است ؟ کم بودند آدمهایی که همین طور در عوالم خود زندگی کردند و قوانین خودشان را داشتند و حالا نه با مردم گشتند و نه شوخی می کردند و از این کارها . من از این حرفهای آب زیرکاهی و فرصت طلبانه این عرفای ایرانی خوشم نمی آید که آره ما فلانیم و بهمان ولی دیگه با مردم می گردیم ولی آلوده شان نمی شیم. من لایف استایل دیوانگان تاریخ رو ترجیح می دهم که آره،حتی وقتی می روند بازار یا دارند غذا می خورند فکر می کنند که دارند خواب می بینند یا نه. این به حقیقت نزدیک تر است ، به نظرم.

    پاسخحذف
  8. يه كسي گفته است نسبت كره ي زمين به دنيا مثل دانه ي خشخاشي است . حالا ما چي هستيم روي اين دانه ي خشخاش !
    البته اگر چه محصولات خشخاشي فراوان است اما سالياني است از خود خشخاش و دانه ي خشخاش خبري نيست . حالا لازم نيست بخودمون فشار بياوريم و فكر ميكنيم گفته است دانه ي خاكشير !
    حالا بگذريم كه ميشود به آن گوينده ي مثال زننده گفت البته بشري كه ناچيز است و روي كره ي خاكي ي ناچيزي به اندازه ي دانه ي خشخاشي زندگي ميكند اما در مغز ناچيز اين بنده ي ناچيز تا حالا دنيايي علم و معلومات و مكشوفات جا گرفته است و تا چقدر ديگر هم جا بگيرد .
    فلذا آدمي كه گنجايش جهاني را دارد لابد خيلي بزرگ است و همين كه ميتواند بپندارد اين هستي به اين عظمت خواب است يا بيداري خود نشانه ي بزرگي وي و قابليت هر چند بزرگتر شدن وي را دارد .
    حالا بگذريم كه بعد از همه ي بزرگ شدن ها باز هم ممكن است بگويد اي هيچ زبهر هيچ بر خود مپيچ !
    ولي از قديم گفتن كاچي بهتر از هيچي !

    پاسخحذف
  9. به ناشناس اول: چیزی درباره هدفمند بودن و بی‌هدف بودن نگفتم. نظریه ریسمان اگر تایید شود ( که معلوم نیست اصلن تحت چه شرایطی می‌شود به شکل تجربی تاییدش کرد) فقط به ما می‌فهماند نه این کی‌برد هست، نه این صفحه نه این اتاق. ما همه یک چیزی‌م.

    به ناشناس دوم : درک نمی‌کنم چطور کسی که می‌داند دارد خواب می‌بیند و این خواب چنان برایش ناگوار است که ناچار است از کناره‌گیری ، چرا زنده می‌ماند؟

    به ناشناس سوم: :)

    پاسخحذف
  10. اگه بدونی چقدر گشتم دنبال کلماتی که بتونم این حرفها رو بزنم.
    خوب گفتی. مرسی.

    پاسخحذف
  11. اولن که ما هیچ کدوم نمی دونیم که این دقیقن خوابه یا واقعیت . هممون این عدم قطعیت را داریم . در دیوانگی هم لذتی هست که نگووو!!
    من داشتم درباره این می گفتم که کی گفته هر کسی این حماقت های هرروزه را اجرا نکند محکوم به مرگ است
    نمی دونم حداقل انتظار نداشتم شما این حرفا رو بزنی....

    پاسخحذف
  12. به مسعود خواهش
    به anonymous : البته که هیچ تکلیف نمی توان تعین کرد و دیوانگی را عده‌ای خوش دارند. نه که مرگ سرنوشتشان باشد، اگر دیوانه‌ای می‌تواند لذت ببرد از استیک خوشا به حالش. و گرنه از بی‌کفنی زنده است. این گفتمان " خوشا دیوانگی هم عالمی دارد" برای خودش شاعرانه و عزیز است، اما راستش را بخواهید فرزانگی دیوانه‌ای که دیوانه بودنش خودش را نمی‌ فهمد درک نمی‌کنم. اگر دیوانه بودن خودش را درک کند که دیگر دیوانه نیست. بهش می‌گویند تجاهل العارف
    یک نگاه به اخبار بیاندازید. دور و برمان پر است از دیوانه‌هایی که درکی از دیوانه بودن خودشان ندارند وبابت لذت استیک آدم می‌کشند. فکر نمی‌کنم منظور شما آنها باشد.

    پاسخحذف
  13. البته که این لقب دیوانه را همانهایی که به گمونم شما ستایششان می کنید داده اند . که هر کس "سر قیمت دستارش چانه نزد " لابد دیوانه است دیگر ( حالا هر دلیلی می خواهد داشته باشد) خب ما فکر می کنیم بذار حداقل دیوانه بخواننمان ، حالا به این راضی می شویم به قیمت اینکه درهای مکاشفه بیشتری به رویمان باز شود، شاید .
    در دنیا هم آدمها به خاطر خیلی چیزها ، خیلی کارها می کنند ،زیاد ربطی به دیوانه و عاقل بودنشان ندارد.

    پاسخحذف
  14. سلاااام
    هر پست شما خیلی خوب و خواندنی نوشته میشه
    می خوام این پست رو با دقت بخونم و بعد کامنت بذارم

    پاسخحذف
  15. به anonymous: اگر در ساحت استعاره و کنایه داریم صحبت می‌کنیم که بحث دیگریست . اگر منظورتان کسی است که به لحاظ روانی سلامت ندارد چنان که از حال خود آگاه نیست بعید می‌دانم شما را قبول کنند چون می‌توانید کامنت بگذارید. اگر اصرار دارید در این دسته‌بندی بگنجید که من که باشم که بخواهم چیزی بگویم.

    به زکریا: :)

    پاسخحذف
  16. از خواندن متن لذت بردم یه کوچولو نظر داشتم تو وبلاگم در موردش نوشتم
    موفق باشید
    faezehroodi.blogspot.com

    پاسخحذف
  17. تورا با مولوی چه کار ؟
    او چه می دانست ...او که مثه ما در گناه غلت نمی خورد تا به این هم فکر کند که دنیا مزخرف است یا خیر...او می زیست چون باید می زیست ..
    و اما این جمله اتان "زندگی انسانی ما در بهترین حالتش کجای عمر جهان است"
    خوب اگر انسانی نبود که جهانی هم به وجود نم یامد ...حا ل اینکه انسان در کجای عمر جهان است گر انسان نباشد خوب طبیعتا جهان هم به مرور می میرد ...لابد...اصلا به نظر من انسان به وجود اومده که جهان را با خودش به گور ببره ینی به وجود اومده که جهان رو خراب کنه و با خراب کردن جهان خودش هم به بطلان کشیده شه و الخ ...
    زیاد حرف زدم ...

    پاسخحذف
  18. خوبه کسی تو رو به دیوونگی متهم نکرد!
    همه به من گفتند داری دیوونه میشی:
    /boplo.ir/scratch/universal-illusion

    پاسخحذف
  19. عالي بود! عالي!
    يك هفته‌اي مسافرت بودم. اولين كاري كه بعد از رسيدن و مواجهه با +هزار آيتم نخوانده گودر و پيش از به كار بردن دكمه جادويي «مارك آل از رد» كردم، ستاره‌دار كردن مطالب فيد وبلاگت بود تا بعداً سر فرصت بخوانمشان.
    آي محظوظ شدم، آي محظوظ شدم... :)

    پاسخحذف