۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

نویسنده‌ای؟ برو بابا...

 

1 وودی آلن جایی گفته کمدی‌سازها را سر میز بزرگترها راه نمی‌دهند.

2 اگر خیلی حقوقی و رسمی نگاه کنیم می‌توانم اسم خودم را نویسنده‌ بگذارم. چون شغل‌ام است و عمده درآمدم طی یازده سال اخیر از طریق نوشتن بوده. حتا می‌توانیم اغماض کنیم و با نظری به چند سال بلاگ‌نویسی بگوییم که: خب، بله، می‌نویسند، نویسنده است...

3 علی‌رغم همه چیزهایی که همیشه در جواب ایلنان می‌گویم من باب اصالت وبلاگ‌نویسی و اینها ولی راستش این است که آدم تا یک مجلد کتاب نداشته باشد بهش نویسنده نمی‌گویند معمولن. کی‌ دوست ندارد جای آدرس وبلاگ به عمه‌اش یک جلد کتاب بدهد؟

4 همه تقریبن بیست و چهار پنج ساله بودیم که موج انتشار کتاب راه افتاد دور وبرم.بعضی‌ها کتابهایی شدند ناکام که با سرمایه شخصی هزار نسخه چاپ شد، بعضی‌های دیگر کتابهای شکیل توسط ناشران معتبر با یک دو جایزه نویسنده اول. همه کسانی که می‌دانستند یا شنیده بودند که حالا دستی هم در نوشتن دارم می‌پرسیدند: "تو کی کتاب چاپ می‌کنی؟" انگار باقی مسائل‌اش حل شده و فقط مانده چاپ کردنش. انگار آدم باید فقط یک مشت کاغذ بردارد برود یک ناشری و بگوید این را چاپ کن!

5 کی فوبیای این را ندارد که کتابش جز این کتابهای سه تا پانصد تومن پایین میدان انقلاب شود؟ کی حاضر است ببیند کارش اینقدر بی‌قدر و قیمت شده؟‌

6 نه. من کتاب "چاپ" نکردم. پیش از این که جرات‌اش را نداشتم، اصلن حرفی برای گفتن نداشتم. ایامی بود که داشتم از روی تاریخ بیهقی ( یا مرشد و مارگریتا) مشق می‌نوشتم. آنچه می‌خواندم و مشق می‌کردم به قدری تکان‌دهنده بود که از تصور این که بخواهم با وجود چنین چیزهایی، یک کتاب دیگر به عالم اضافه کنم به خود می‌لرزیدم. برای این که از زیر بار توضیح این که کتاب "چاپ" کردن من چقدر به نظرم ابلهانه است ، فرار کنم می‌گفتم سی سالگی اولین کتابم را چاپ می‌کنم.

7 موعد وعده‌ام ( به کی؟!) رسیده و حالا وول وول کتاب "نوشتن" دارم. صاف و صادق اولین دلیلش همان است که وودی گفته. برای این که این لیبل کوفتی را رسمن بچسبانم به پیشانی‌ام و به کسانی که نوشته‌ام را خواستند آدرس بیگ اسلیپ دات وردپرس دات کام  یا ده تا مجله پراکنده را ندهم. و موقع مردن روی قبرم ننویسند جوان ناکام.علت دومش این است که چیزهایی که می‌خواهم بنویسم با مدیوم وبلاگ جور در نمی‌آید. بلندتر و پیوسته‌تر است. و سومین دلیلش این اعتماد به نفس (حماقت؟) است  که احتمالن بتوانم چیزهایی را یک جورهایی بگویم که قبلن نگفته‌اند. قصه/ خاطره‌هایی در من وول می‌خورند که باید جایی ثبت‌شان کنم و دلم نمی‌آید دود شوند به هوا بروند.

8 ولی شروع...این شروع لعنتی. برای شروع ماجرا مدیون درخت ابدی می‌مانم. گفت چرا برای دست‌گرمی تعدادی از همین یادداشت‌ها را انتخاب و منتشر نمی‌کنی؟ هزار و یک دلیل آوردم که یادداشت مدیومی‌ست وابسته به اسم نویسنده. اگر اسمت مراد فرهادپور بود، نجف دریابندری بود، محمدقائد بود، آن وقت یادداشت‌های بی‌ربط به هم خواهان و خواننده دارد. ولی اگر کسی تو را نشناسد - که در مورد من چنین است- یا کسی نمی‌خرد یا اگر بخرد براساس همان روحیه قدیمی وطنی لابد می‌گوید: "این دیگر کدام خری است که به خودش اجازه داده هم درباره ادبیات بنویسد، هم روانشناسی هم فلسفه؟" و خب من در دو حالت بی‌دفاع‌ام  و از تصور کوهی از کتابهایم که می‌افتد دست کتاب کیلویی‌فروشان رعشه می‌گیرم. حرف زد و قانع‌ام کرد که "شومینه خیابان بیکر" را جمع و جور کنم.

9 "شومینه خیابان بیکر" مجموعه یادداشت است. تعداد زیادی‌شان که اینجا منتشر شده دوباره بازنویسی و اصلاح شدند. تعدادی  یادداشت منتشر نشده هم همراهشان است. در کل 47 یادداشت. با گرافیک و دیزاینی که مناسب حال مدیوم کتاب باشد. بشود در رختخواب خواند یا هدیه داد. حوض نقره ناشرم است و تا پیش از نمایشگاه امیدواریم منتشر شود.

10 درست یا غلط آبی‌ست که ریخته و سبویی که شکسته. سپردن "شومینه خیابان بیکر" دست ناشر این حسن را داشت که موانع درونی شکست و نوشتن اولین کتابم را شروع کردم. این یکی انحصاری کتاب است. هنوز اسم ندارد . مجموعه‌ای داستان به هم پیوسته‌ست درباره مرگ مادربزرگ‌ام ، چاقی دایی‌ام ، دوره‌های فامیلی‌مان و مردان دوران گذشته. در حال و هوای آن پست هزار شب. برنامه زمانی نوشتن اگر با اتفاق غیرمنتظره روبرو نشود تا پایان زمستان کتاب تمام و بازنویسی خواهد شد.

11 از خیلی وقت پیش آرزو داشتم"نویسنده" باشم. این روزها چون مایه لقب نویسنده یک کتاب 50 صفحه‌ای‌ست، آرزویم را تصحیح می‌کنم:

آرزو دارم " نویسنده خوبی" باشم...حالا چه سنی را وعده بدهم به خودم؟

۷ نظر:

  1. به نظرم از اینکه حرف دوستتان را گوش کردید بد نمی بینید. اسمش ترس یا هر چیز دیگر باشد ولی آدمی که همیشه خیال نوشتن را دارد باید از یک جا شروع کند تا دیده بشود یا اصلا نشود: صرف احساس کند که دیده می شود. موفق باشید و ما(!) حتما یک کپی می خریم تا بمانید.

    هیچ چیز بهتر از این نیست که بمیری به خواری و زاری، ولی اندر جهان از خودت یادگاری بگذاری. (ص.هدایت)

    پاسخحذف
  2. وای چقدر این اسم اشناس....(شومینه ...)
    جایی دیدمش؟
    این اسم را من جایی دیدم ..شنیدم ..قسم می خورم...

    پاسخحذف
  3. اسم یکی از یادداشت‌هام بود:‌کنار شومینه خیابان بیکر. که کنارش طولانی بود و برش داشتم

    پاسخحذف
  4. didi goftam ...chera baresh dashti alan man rafte to mokham mikham bekhonamesh ...

    پاسخحذف
  5. سرجاشه
    http://bigsleep.wordpress.com/2006/07/25/holmes/

    پاسخحذف
  6. تعریف شما یا بقیه رو از خوب نوشتن نمیدونم. اما به نظر من شما خیلی دلچسب مینویسید . میتونید یه سنی رو انتخاب کنید که دلچسب تر تر تر بنویسید.

    چند روز پیش سر یکی از کلاسا استاد پرسید که به نظرتون کی بهتر از شما مینویسه؟ بعدشم نتیجه گرفت که هرکسی به جز خودش کسی رو قبول نداره. اما خداییش تا این سوال رو پرسید من اسم شما اومد تو ذهنم.

    جزو اولین نفرایی خواهم بود که کتاب رو خواهم خوند.

    پاسخحذف
  7. ممنون نینا.
    شاید من بلاخره چیزهایی یاد گرفته باشم, در حدی که خواننده راضی نگه داشته شود. اما خلق اثر ادبی قصه دیگری است.
    باز ممنون از امیدبخشی ت

    پاسخحذف