۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

مفیستوی من

 

نوشتن کتاب  سنگری شده برای طفره رفتن از این حقیقت که این روزها نمی‌توانم بنویسم.

+++

بگذارید صادق باشم.شاید علتش دوره روانکاوی بود که از سر گذراندم. در یکی از این پیچ‌و خم ها و کلنجارها ما به این تشخیص رسیدیم که من نوشتن را جایگزین طیف متنوعی از رفتارهای اجتماعی و انسانی کرده‌ام.فرآیند درمان مقداری شامل بازگرداندن شان امور بهشان بود. طوری که ناچار نباشم "به ازای" چیزی بنویسم. الان در قیاس با مدل انسان سالم،‌خب سالم‌تر شده‌ام. رفتارهام طبیعی‌تر و آدمیزادی‌تر شده و طبیعتا بازتاب یونورس هم آدمیزادی‌تر شده و کم‌تر دریغ می‌کند از چیزهایی که می‌خواهم.

اما این وسط یک عدم تعادل، یک ناهنجاری به تعادل رسید. این ناهنجاری به گمانم همان چیزی بود که مرا وا می‌داشت بنویسم. از اعتراف به این که آدمیزاد یا می‌تواند سالم باشد یا خلق کند متنفرم. با این حال فکر می‌کنم در زندگی پریشان و آشفته خانوادگی یا شخصی اغلب نویسندگان عالم حقیقتی است که متاسفانه نمی‌شود انکارش کرد. هول برم می‌دارد از فکر این که نوشتن بیماری درمان شده من باشد. من درد او را به هزار درمان نمی‌دادم.

+++

شاید راهی باشد که من هنوز کشف نکرده‌ام. شاید گوشه‌ای هنوز ناهنجاری خفته باقی مانده که باید پیدا و انگولش کنم. شاید باید یکسال دیگر برم روانکاوی که بیماری‌ام را پس بگیرم.

+++

همه ما شبی سر چهار راهی وردی خوانده‌ایم و شیطانی را به قصد معامله احضار کرده‌ایم. من هم مفیستوفلس خودم را دارم. او به من چیزهایی داد که می‌خواستم. آدم قانعی هستم. به قدری که تخیلم کش می‌آمد خواستم و داد ولی روحم را گرفت.

آدمیزاد روحش را لازم دارد. آدمیزاد در سرشب‌های بهاری که نم‌بارانی می‌زند روحش را لازم دارد. وقتی دلش تنگ دوستی‌ست روحش را لازم دارد. وقتی می‌خواهد با تتمه رقت‌بار زورش بنویسد که چرا نمی‌نویسد، روحش را  لازم دارد.

به خود سابقم حسودی می‌کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر